+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:9 توسط *توآسمون منم بارون توتاتوباشی منم هستم*
¸•*سکوت پاک غمناک و هياهوي شادي بادو تنهایی بی انتهای من*•¸
خیلی سخته کسی رو اونقدر دوست داشته باشی اما ندونه
خیلی سخته که اونقدر دوستش داشته باشی ولی نتونی باهاش بمونی و مجبور به ترک کردنش باشی
میدونم خیلی سخته که عزیزترین کس آدم
از آدم بخواد که فراموشش کنه
ای آنکه زندگی دوباره و عشقی جاودانه به من هدیه کردی
و من از ظلمات و تاریکی به سپیده
می خواهم بگویم که همه ی دنیا بدانند دوستت دارم و عاشقت هستم
خداوند متعال را شکر میگویم
که دو فرشته ی آسمانی را به من ارزانی کرد
تا باید که عشق شیرین و فرهاد لیلی و مجنون
در برابر عشق من و تو کم رنگ و کوچک جلوه میکند
تا به همگان ثابت شود که عشق من حقیقی بود مجازی نبود
ولی مجبور به ترک او هستم
میخوام سوگند بخورم
که حتی پپس از مرگم هم اورا از یاد نخواهم برد
.
وقتی سر کلاس درس نشسته بود
م تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود
و اون منو "داداشی" صدا می کردبه اون خیره شده بودم
و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه
. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست
. من جزومو بهش دادمبهم گفت: "متشکرم "
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم
. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم
.تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بو
. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم
. روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومدگفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد"
. من با کسی قرار نداشت
م. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم
که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم
، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم.
جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم
، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بودآرزو می کرد
م که عشقش متعلق به من باشه
، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم .یه روز گذشت
، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید
، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره
.میخواستم که عشقش متعلق به من باشه
. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستمقبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد
، با همون لباس و با گریه و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکر
م.نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدو
ش ،اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت
و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد.اما قبل از اینکه بره رو به من کدر
و گفت " تو اومدی ؟ متشکرمسالهای خیلی زیادی گذشت
. به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده
، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند
، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.
این چیزی هست که اون نوشته بودتمام توجهم به اون بود
.آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت
و من اینو میدونستم.من میخواستم بهش بگم
، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باش
ه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشت
م که به من بگه دوستم دار
ه.ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه
M
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
کسی درد خندیدنم را نفهمید
و از ریشه پوسیدنم را نفهمید
همان اول راه او از من جدا شد
که به بیراهه پیچیدنم را نفهمید
زمین و زمان پشت سر میزد اما
کسی بر زمین خوردنم را نفهمید
چنان نرم و آهسته در خود شکستم
که حتی ترک خوردنم را هم نفهمید
چنان دلگیرم از دنیا، که خود را هم نمی خواهم به این زخم دل خونین دگر مرهم نمی خواهم همه نامهربانانند در این دنیای پرتذویر چنین شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمی خواهم
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...
خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد .
خدانگهدار
R
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 9:59 توسط *توآسمون منم بارون توتاتوباشی منم هستم*
|
(¸.•*به نام تولد که آغازیست برای بودن و بودن فقط ماندن نیست بلکه ماندگار شدن است•*´¨)
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:3 توسط *توآسمون منم بارون توتاتوباشی منم هستم*
|
ღ♥ღ تقدیم به عزیزترین کسم ღ♥ღ
اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟
رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟
پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟
اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟
اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟
اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟
تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟
بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟
اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره
اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟
پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟
اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟
هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟
اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟
هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟
اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم
با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم
اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟
من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن
اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو
خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:2 توسط *توآسمون منم بارون توتاتوباشی منم هستم*
|
ღ♥ღای تنها آرزوی من تا ابد پیشم بمانღ♥ღ
عاشقانه های من برای تو
گریزی نیست از سوختن و من در ماورائ یک نگاه
در پیله ای سوزانتر از خورشید
بدینسان بی صدا در خویش میسوزم.
از آثار سوختن در میان حدقه ی چشمان تو
با حسرتی تبدارسرود تازه ای از عشق میسازم.
من از نقش تبسم های زخمی بر لبانم
و از عمق جراحتهای احساسم
که از زیبائی چشمان تو در شعر من برجای مانده
برای روح مغلوبم هزاران واژه زخم خورده و مجروح میسازم.
من آغاز شب تا مرز صبح
با آیه های عشق در خلوت
توراباشعرمیخوانم
توراتکرارکنان بر دفترم ترسیم میکنم
وازمفهوم نام تو در آن تاریکی ممتد هزاران شعله ی کوچک
و هزاران روشنک با یاد تو در قلب شب تصویر میکنم
وآنگاه بی رمق با روشنک های خیالی تا سحربیدار میمانم
ومن بی وقفه با فریاد تو را با شعر میخوانم
تورا در لحظه ی دلتنگی و تردید
درون شعرهایم می یابم
واین تنها راهیست برای لمس تو
میان واژه های احساسم
وتنها این واژه بیان تمام احساسات وجود من است که
تا ابد دوستت خواهم داشت
RM
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:1 توسط *توآسمون منم بارون توتاتوباشی منم هستم*
|
¸.•*´`*•.¸من هیچ وقت تنهات نمیذارمممممم¸.•*´`*•.¸
M
من برگردددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اگه بر نگردی یه بلایی سر خودم میارمممممممممممممممممممممممممممممممممممم
دو روز بهت فرصت میدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
من تو رو با یه موی..............عوض نمی کنمممممممممممممممممممممممممممممممم